ذبيح الله صفا

1299

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

فروغ حسن تو در دير و خانقاه يكيست * چراغ كلبهء درويش و پادشاه يكيست مجاهدان طريقت بلند مىگويند * كه شير شرزهء اين دشت و مور راه يكيست سر آن بود كه سعادت هماى سايهء اوست * كنى چو ترك طمع افسر و كلاه يكيست ستاره‌سوختهء آسمان بىمهرم * صباح روشن من با شب سياه يكيست تميز نيك و بد از چشم عيب‌بين مطلب * بپيش كج‌نظران طوبى و گياه يكيست شكوه مرد خدا كشورى به پا دارد * علم براى نگهدارى سپاه يكيست ميان خوف و رجا سعى آدمى عبث است * چو جاده سر بهم آورد هر دو راه يكيست به چشم كم منگر در خطاى كوچك خويش * هزار مفسده دارد اگر گناه يكيست به غير من دگرى نيست تنگدل سالك * كسى كه مشق جنون مىكند سياه يكيست * ز دود دل چو گردون عالمى بالاى سر دارم * ز چشم تر چو دريا سيرگاهى در نظر دارم سبك‌پروازى دل از دو عالم برد بيرونم * ندانم نامهء شوق كرا بر بال و پر دارم معماى وجودم فكر دورانديش مىخواهد * چه حرفم كز زمين و آسمان زير و زبر دارم به چشم كم مبين در شور اشك آتش‌آلودم * ز دريا بيشتر آشوب در آب گهر دارم به صد دريا نشايد شست خون از چشم ساغرها * اگر چون شيشهء مى آستين از ديده بردارم بود در ديدهء من عيب من از آب روشنتر * كه از هر قطره اشك آيينه در پيش نظر دارم مگر خواهم بپيرى عذر تقصير جوانى را * چراغ بىفروغم چشم بر راه سحر دارم نسازم خوابگاه از بستر آسودگى سالك * چو داغ لاله دايم تكيه بر لخت جگر دارم * از آن مشكين‌كمند افتاده‌ام در حلقهء دامى * بهر چشم غزالى دارم از چشم تو پيغامى هوا شد ابر و گل خنديد و بلبل در خروش آمد * بيا مطرب بزن سازى بيا ساقى بده جامى ندانم اين كبوتر نامهء قتل كرا دارد * دلم خون مىشود تا مىنشيند بر لب بامى عزيز از بهر آن دارم دل صدپارهء خود را * كه بر هر پاره‌اش از دلربايى كنده‌ام نامى ز يارانى كه پيش از ما ازين بستانسرا رفتند * نسيم از بوى گل مىآورد هر لحظه پيغامى دلت را مىكند هشيار از بدمستى غفلت * دعا كن در برابر بشنوى از هركه دشنامى دل افسرده‌ام سالك نشد پروانهء شمعى * ندارد حلقهء آتش‌پرستان همچو من خامى